تبليغاتX
غربت من

غربت من

تنهایی

اگر سکوت ِاین گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم :

سلام! اگر دلواپسی ِآن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد، می خواهم

از بی پناهی ِپروانه ها برایت بگویم! از کوچه های بی چراغ! از این حصار

 ِهر ور ِدیوار! از این ترانه ی تار... مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِترانه

 نمی رفت! کم کم این حکایت ِدیده و دل، که ورد ِزبان ِکوچه نشینان است،

 باورم شده بود! باورم شده بود، که دیگر صدای تو را در سکوت ِتنهایی

نخواهم شنید! راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟ کجا بودی که

 صدای من و این دفتر ِسفید، به گوشت نمی رسید؟ تمام دامنه ی دریا را

 گشتم تا پیدایت کردم! آخر این رسم و روال ِرفاقت است، که در نیمه راه ِرؤیا

رهایم کنی؟ می دانم! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

 اما شمار ِآنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِدستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد، در دوردست ِدریا امیدی نیست!

 می ترسیدم - خدای نکرده ! - آنقدر در غربت ِگریه هایم بمانی، تا از سکوی

 سرودن ِتصویرت سقوط کنم! اما آمدی! بانوی همیشه ی نجات و نجابت!

 حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده! این دل ِبی درمان را که در

 شمار ِعاشقان ِ‌همیشه می گنجانم، انگشتانم، برای شمردنشان کم می اید!●

 

                                        

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت10:12 قبل از ظهرتوسط سارا و سحر | |

سرپنجه به چشمانم بگرفتم و بستم چشم پیشانی خود پنهان بر پنجه خود کردم تا داغ شکستم را از خلق کنم پنهان اما تو که می دانی اما تو که می بینی تنهاترم از تنها ای یاور بی یاران این دست من و این تو - بس کن دگر این بازی آخر به چه می نازی – خود می شکنی آسان – هر چیز که می سازی یک تن بود از ما تو – ای رهبر گمراهان یا می کِشی ام با خود یا می کِشمت آسان نه صبح جلا دارد – نه سینه صفا دارد اندوه غروبی نیست، امید به فردا چیست؟! امشب غم و فردا غم – بی عشقم و بی عالم تنهاترم از تنها ای یاور بی یاران اینک این من و این تو – داد دل من بستان از صفحه گیتی محوم کن و پاکم کن تا با تو درآمیزم خردم کن و خاکم کن 

        

                                    

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت10:10 قبل از ظهرتوسط سارا و سحر | |

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده !! "

 

                                       

                                    

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت10:7 قبل از ظهرتوسط سارا و سحر | |

 

    

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت12:22 بعد از ظهرتوسط سارا و سحر | |

 

 

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم.

 

                            

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت12:20 بعد از ظهرتوسط سارا و سحر | |