تبليغاتX
غربت من

غربت من

تنهایی

 

             

 

              برايت شعری آورده ام. تو می گويي.

و دست در جيب مهی ات می کنی  و چيزی را در می آوری و به سوی من می گيری. در دست مهی ات يک گوش ماهی از جنس سنگ است که در فرورفتگی اش مرواريد زردی برق می زند.

ـ بگيريد و به آن گوش دهيد.

آن را از ميان مه دست هايت برمی دارم و  به گوشم می چسبانم و بر ماسه ها می دوم. ماسه های ريز، گرم و مرطوب، زير پايم می لغزند و مرا به سوی دريا می کشند. دريا... زيباترين دريای دنيا... دريای من؛ دريای سرزمين من؛ دريای هميشه طوفانی ـ با موج ها که هميشه ديوارهاي بلورند. می گويم:

ـ نمی دانم اجدادم چه وقت شنيدند ماری می خواهد مرا بزند که ديوارها را ساختند.

ـ آنها نگذاشتند که تو بدانی پشت ديوارهای بلور آنقدر زيبايي هست که مارها به سراغت نيايند و آنقدر پادزهر هست که اگر هم بيايند نيششان کاری نباشد.

ـ من اگر می دانستم همه ی اين همه قرن، در پشت ديوارهای بلور، با لباس مخمل گلی رنگ، روی رختخواب مخمل آبی، خواب مارها را نمی ديدم. آن همه از عشق نمی ترسيدم.

ـ هنوز هم که از عشق می ترسی.

می گويم:

ـ برای اين که نترسم هميشه بر بستری خوابيده ام که به رنگ آفتاب است.

ـ هنوز از عشق می ترسی. حرفت را تکرار می کنی.

ـ باز هم که فکر های مرا خواندی. می گويم.

ـ دست خودم نيست. راستی می دانی سرزمين من خيلی سرد است اما وقتی تو از اين جا برايم بوسه می فرستادی من گرم می شدم؟ هر شب ساعت ها می نشستم و از آن دور به تو نگاه می کردم تا برايم بوسه بفرستی.

ـ سال هاست که اين کار را می کنم. عادتی است که از بچگی برايم مانده. بچه که بودم همه می گفتند خدا آن بالاست. خداي کودکی های من اما تنها بود. تنهای تنها. و من دلم برای تنهايي اش می سوخت و برای همين هر شب قبل از خواب برايش بوسه ای می فرستادم. و حالا هم که سال هاست او را گم کرده ام  به ياد کودکی ام هر شب بوسه ای به سوی آسمان می فرستم.

ـ و من هميشه بوسه هايت را گرفته ام.

ـ مثل خدا؟

ـ نه. خوشبختانه من خدا نيستم. من عاشقم. خدا بلد نيست عاشق باشد اما من عاشقم.

ـ چه خوب.

به راحتی می گويي:

ـ آره خيلی خوب است.

 

* * *

ـ آن که فقط شعر می گويد قلبش دايم می کوبد؛ اما آن که عاشق است قلبش آرام می گيرد.

ـ آره می دانم.

نگاهش را به سويم بر می گرداند. حيرت در آن موج می زند.

ـ می دانيد؟!

 

* * *

همچنان که نگاهت می کنم به ناگهان خنده ات گم می شود و بهار فرو می ريزد. برف شال گردن زردم را سفيد می کند و دلم يخ می بندد. می خواهم به خانه بگريزم. اما مقابلم می آيي. دستت را به سوی من می گيری. از ميان انگشتان مهی ات رنگين کمانی بيرون می زند و نيمه شب سفيد شده ی سرد را رنگارنگ و گرم می کند. می گويي:

ـ بگير، مال تو!

ـ اين هم شعر است؟

به آرامی دست مهی ات را باز می کنی و می گويي:

ـ نه، اين عشق است. بگير!

به گوی رنگين کمانی که، مثل پر، نرم و سبک روی دست مهی ات نشسته نگاه می کنم. تلالو آن، چهره ی مهی ات را به رنگ سبز کرده است. می گويم:

ـ در زمستان هم شما زيبا هستيد.

می گويي:

ـ بگير! مال تو. اگر آن را لمس کنی عاشق می شوی و اگر عاشق شوی به سبکی و روشنی و زيبايي اين گوی خواهی شد.

 

* * *

ـ به نظر می آيد تب تان پايين آمده. حالا من می توانم بروم.

ـ هنوز برف می بارد؟

ـ گفتم که قرار است تا صبح برف ببارد.

سرم را نزديک چهره ی مهی ات می برم و لب مهی ات را می بوسم و نم آن را می نوشم و می گويم:

ـ گفتم که من از برف بيزارم. برف انتظار است و ترديد. وقتی برف ها رفتند اين گوی را برايم بياور. آن را به سينه ام خواهم زد.

دست مهی ات را می بندی و رنگين کمان در دست های مهی ات پنهان می شود. می گويي:

ـ صبح که آمد بهار می شود.

می گويم:

ـ پس تا صبح !

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت5:20 بعد از ظهرتوسط سارا و سحر | |

           سلام دوستان . امروز تولد یکی از دوستان عزیزمان است که ما تصمیم

                گرفتیم در بلاگفا یک تولد کوچولو برایش بگیریم . هر چند با این

                     کار کوچکمان نمیتوانیم حق دوستی مان را به ایشان

                        ادا کنیم .از همین جا به اقا محمدرضا عزیزمان

                            سلام عرض میکنیم و تولدش را بهش

                             تبریک عرض میکنیم. ارزوی بهترین

                                ارزوها برای شما   

 

                             

 زندگی

                        

           مشخصات كلي متولدين بهمن ماه:

بسيار حسّاس ، استوار و ثابت قدم ، واقعاْ عاقل و تودار ، بدون ريا و تزوير ، انسان واقعاْ خوب ، دانا ، خونسرد ، رك گو ، روي خودش بيش از ديگران حساب مي كند ، مستقل ، منطقي ، عاشق بشريّت و انسانيّت ، فكر ديگران را مي‌خواند ، ثابت قدم ، آرامش دوست ، كمك رسان ، آسان زندگي مي كند ، پرسه زدن را دوست دارد ، داراي حسّ ششم قوي ، علاقه مند به دوستان ، آزاديخواه ، بلند پرواز ، رام نشدني ، هر جا برود بر مي گردد ، جاه طلب ، از اقرار به گناه منزجر است ، دوستان بسيار زيادي دارد ، رازدار و تو دار ، اجتماعي ، تا حدودي خودخواه و مغرور ، انتقاد را قبول ندارد ، فرشته خو ، از تعريف لذّت مي برد ، راه و روش خود را به طور دائم تغيير ميدهد ، منافع خود را به خاطر ديگران به خطر مي اندازد ، سخاوتمند مخصوصاْ در دوستي ، دوستي او عميق و شكوهمند است ، ولخرجيش از روي عقل است ، خوش قلب و مهربان ، كم‌حافظه ، بهترين مشاور ، پرحركت و بي‌قرار ، كم علاقه به اصول سنتّي و قدرشناس .

تقدیم به همه متولدین بهمن ماه تولدتون مبارک           

             

                      

                  

  

                         

 

                      

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب و دریاب
که دایم در صدف گوهر نباشد

(حافظ)

 

 

               و چه اندازه عجیب است روز ابتدایی بودن و چه اندازه شیرین است امروز ...روز میلاد... تو !!!

     روزی که تو اغاز شدی ......... روز زندگی.روز عشق . روز وفا . روز مهربانی ...

 

 

 

 

 

 

                        اگر گفتید حالا وقته چیه؟؟؟؟؟؟؟            

 

                             

          

                                                       اینم از کادوها
     

                        

             

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت9:59 بعد از ظهرتوسط سارا و سحر | |