دیر زمانی است که نجوای تو چون آوازی در خیالم می پیچد؛ نوسان زمانی گمشده که خیره ام به ساعت و سایه و سکوت. دهانم گس است، هوا تب دارد، پلکهایم سنگین شده و گرمای نفس زنان را دیگر به خاطر نمی آورم. شیطان در زیر گوشم خمیازه می کشد و کلماتی عتیق را چون اورادی هزاره یکا یک باز می شمارد. نفیری سحر آمیز در واپسین شب ماضی...، " دخترک آی دخترک، پستانهای عریانت را آشکاره کن و مرا به سکر نان و شراب به پایکوبی بکش..."، باد سرگردان یکسره می تازد. ناکام مانده از بوسه و عطش، افسرده از یاد های دور..." آی دخترک، دخترک...،" گیتارها به صدا در آمدند و زجه های ابدی خویش را در جویباران رگانم چنان گریز وحشی اسبان، به تاخت تازیدند. تو بر پیشخوان خانه می رقصی، می رقصی عریان، یکسره عریان و باد، باد سمج، نجوا کنان و پی در پی به دور تو می پیچد و عطر تن تو را به قداست مریم ترجیح می دهد. مسیحی در کار نیست. روح القدس خود صلیب است و آیه هایش میخ هایی که پیکر مرا به مرگ می دوزد. " آی دختر، دخترک، بگذار با تو برقصم، بگذار با تو بخوابم، بگذار در برت گیرم، بگذار رگم را بگشایم، بگذار صلیبم را بشکنم..."
+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت8:0 بعد از ظهرتوسط سارا و سحر |
|