تبليغاتX
غربت من

غربت من

تنهایی

دلتنگی

خستم ، اصلا حالم خوب نيست، نميدونم شايد براي اينكه چند روزه

نديدمش ،

دلم براش تنگ شده ،حس ميكنم يه چيزي گم كردم ،با اينكه هر روز چند بار

 باهاش حرف ميزنم ولي هر دفعه دلم بيشتر براش تنگ ميشه ، براي

چشمهاش ،براي نگاهش ، براي هر چيزي كه هست و نيست ، اعتراف

ميكنم بيشتر از هميشه بهش وابسته شدم ديگه تحمل كردن دوريش برام

 سخت شده .

چرا ما آدما بايد هميشه در حسرت باشيم ؟ چرا هميشه بايد افسوس

 بخوريم ؟

هميشه حسرت پرواز داشتيم و داريم اينكه خودمون پر بزنيم و بريم هر

جايي كه دوست داريم .. اينكه با اون كسي كه دوست داريم پر بزنيم به

 آبي بزرگ....

راستي تا حالا فكر كردين كه بالهامونو كجا جا گذاشتيم؟!!!!!!

 

بالهايت را كجا جا گذاشتي؟؟؟!!!! 

 

 

 پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها

و انسان ها را اشتباه ميگيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر

نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست

چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از

يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،

اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش

به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش

آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد

تو ر ا با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما

تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه هايش گذ اشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت3:14 قبل از ظهرتوسط سارا و سحر | |

 

الهی!

 

در ملکوت تو کمتر از مویم.این بیهوده تا کی گویم؟

 

الهی!

 

نه نیستم،نه هستم.نه بریدم،نه پیوستم.

 

همه ی شادیها بی یاد تو غرور است

 

و همه غمها با یاد تو سرور است.

 

الهی!

 

بنیاد توحید ما خراب مکن.وباغ امید ما را بی آب مکن.

 

الهی!

 

دانی که بی تو هیچکسم!دستم گیر که در تو رسم!

 

بظاهر قبول دارم،به باطن تسلیم!

 

نه از خصم باک دارم،نه از دشمن بیم!

 

نه بر صاحب شریعت رد نه بر تنزیل.

 

نه گنج تشبیه،نه جای تاویل.

 

اگر دل گوید:چرا؟

 

گویم امر را سر افکنده ام!

 

و اگر خرد گوید چرا؟

 

جواب دهم که: من بنده ام!

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت2:19 قبل از ظهرتوسط سارا و سحر | |